تقدیم به روح روانشاد طاهره صحرایی هنرمند بازیگر گروه تئاتر ریویار که 31/3/1390بر اثر بیماری سرطان و پس از 3سال و2ماه مبارزه بااین بیماری مهلک به ابدیت پیوست.
خواب با چشمان باز....!
فردین صحرایی
اتفاق خوشایندو مبارکی که طی روزهای اخیر در فضای فرهنگی و هنری شهر شاهد
آن هستیم، به نمایش درآمدن نمایش "مادرخوانده" به نویسندگی و کارگردانی
فعال عرصه نمایش و تئاتر و نام آشنای کوشا آقای آرش طولابی می باشد.
بر آن شدم که از منظر یک ناظر که لزوما" بر عناصر و تکنیکهای عرصه نمایش
واقف نیستم تنها بر اساس دیدگاه شخصی و بررسی مفاهیم و مضمون متن و از
سویی دیگر از جنبه های زیبایی شناسانه به کندو کاو و تاملی هر چند ناچیز
بپردازم.
قبل از هرچیز بایستی به این حرکت و کوشش هنری دست مریزاد گفت، چرا که پس
از سالها و شاید برای نخستین بار شاهدیم که یک نمایشنامه با این سطح
تبلیغات و در سالنی استاندارد و با گروهی حرفه ای در سطح شهرستان کوهدشت
به روی صحنه می رود.
هرچند که سابقه ی اجرای گروه تئاتر ریویار به سالها پیش و شاید به یک دهه
میرسد ولی پختگی و حرفه ای گری در تمامی عوامل اجرایی نمایش به وضوح قابل
مشاهده است.
شیوه تبلیغات و نصب بنر های بزرگ و پوسترهای نمایش که توسط طراح برجسته
آقای حسین پور طراحی و اجرا شده اند اولین نکته قابل تامل نمایش است.به
گونه ای که هر بیننده و علاقه مند حر فه ای به تئاتر را جذب می کند،ایده
ی طراح پوستر که به شکلی جالب بر گرفته از مفاهیم فلسفی متن است دارای
هماهنگی بصری خوبی با ترکیب بندب و اجرای هوشمندانه ی آن است به طوریکه
مخاطب را جلب مضمون و ابهام پیچیده و در هم تنیده در بطن نمایش می
سازد.از عنوان نمایش که آغازی بس رعب آور و هراسناک در تلاطمی ابهام آور
و بهت انگیز از گم گشتگی و بن بست انسان امروزی است تا فضای به غایت میخ
کوب کننده و هیستریک پوستر همگی عدم آرامش و هزارتوی پیچ در پیچ ذهن و
روان انسان امروزی را در تعاملی حزن انگیز با تکنولوژی و دنیای مدرن و
طبیعت بر ملا می سازد.آنگاه که پرده کنار می رود و سالن در تاریکی فرو
میرود منتظر پای گذاردن در جهانی نادیده و نمایشی به ظاهر از بازی و
گفتارهای کاراکتر ها هستیم ولی بدرستی وقتی که کارگردان ما را به ضیافتی
بس هولناک دعوت می نماید گویا که در یک بازی گرفتار می شویم که گاه حتی
فراموش می کنیم که آیا در ضیافتی هستیم که نه مدعوی هست،نه ضیافتی و نه
حتی جایی که به آن دعوت شده ایم،گرفتار جهانی می شویم سیاه و تاریک که
نمی دانیم در آن خوابیم یا بیدار،چشمانمان باز است یا بسته و آیا کلام و
سخنان واقعا" از زبان کاراکترها جاریست یا فقط در ذهن ما جاری اند،از سفر
می گوید،از رفتن و نماندن و برگشتن،از باغبان و پیدا کردن،از داشتن ایده
وققس،از "نون" می گوید واز طبیعت و گلها،از آرامش و مرگ و خشونت و عشق و
رویاو...
یکی از ویژگیهای متن عدم قطعیت در مفاهیم که به وضوح در جای جای دیالوگها
و مواجهه های چند نفره ی شخصیتها دیده می شود، می باشد.ابهام
،چندگانگی،گم گشتگی،اضطراب،نگرانی،عدم آرامش،بی قراری از بدیهی ترین
مولفه های زندگی و دنیای امروزی بشری است که در تمامی ابعاد و زوایای
زندگی انسان کنونی جاری و ساری است. پس بایستی گفت که روح نمایش و متن
نمایشنامه پیوندی عمیق با انسان امروزین و فلسفه های نوین در باب انسان
شناسی و جهان پیرامون آن دارد.
شخصیتها را وقتی به ترتیب حضور در صحنه از راست به چپ نظاره می کنیم ؛
"نون"،"الف"،"جیم" و "ی" می شود به تعبیری ناجی فهمید والبته شاید هم
جانی..!،ترکیب لباس آنها گویای جامعیت و تکثر و گوناگونی است،رنگهای
متنوع پوشش "نون"،رنگ خاکستری لباس "الف"،سفید "جیم" و سیاه "ی" در اولین
نگاه تفاوت بینش ها ودنیاها و نگاه های آدم های گرفتار در بند قفسی تاریک
هراس آور را نشان می دهد.
استفاده از پخش تصاویر ویدئویی در صحنه و نریشن های (گفتار)همزمان از
خارج صحنه و استفاده از تصاویر متفاوت سینمایی و مستند از وقایع زندگی
بشر در قرون گذشته که یاد آور حوادث تلخ و دردناک ما در تاریخ انسان از
ورزش تا طبیعت،جنگهای جهانی و جنگ خلیج فارس تا جنگ عراق و افغانستان تا
تصاویر دیکتاتورها و فقر و گرسنگی در آفریقا و ظلم و نا برابری و قتل عام
و کشتار انسانها در سراسر جهان و تصاویری سینمایی از آخرالزمان و... همگی
حاکی از گم گشتگی و سرگردانی و سرنوشت تلخ بشر طی اعصار تاکنون دارد.
ابتدا تصاویر ویدیوئی در تاریکی صحنه و عدم نور بر دیوارهای بلند صحنه با
حضور شخصیتهای نمایش دیده می شوند که گویا به چیزی می نگرند و حتی شاید
به لنز دوربین،و چهره های در هم کشیده و دفورمه شده ی آنها در تدوینی
موازی با صحنه های کوتاه از فیلم های سینمایی و مستند که روایتگر کوتاهی
از تاریخ تلخ بشری است قرار می گیرد.آیا وجود ناجی و آرامش و عدم وجود هر
یک و عدم قطعیت تفاسیر و برداشتهای ما از انسانها از این مفاهیم می تواند
دستمایه ی ذهن خلاق نویسنده در آفرینش این اتمسفر تلخ و دردناک و گزنده
باشد؟!
"ما باید آرامش خودمونو حفظ کنیم" به گونه ای به پیرنگ اصلی متن تبدیل
شده و به عنوان ترجیع بندی در پایان گفتگوها تکرار می گردد،آیا آرامش در
جهان سرشار از خشونت و بی عدالتی و درد ورنج ما انسانها جز با وجود ناجی
موعود محقق می یابد؟آیا جز اینکه نهایتا" بایستی در هزارتوی این جهان بی
پایان به خویشتن هر چند آرامشی تصنعی بدهیم راهی هست؟
دکورهای موجود در صحنه که ترکیبی از یک کلبه سیاه،در بسته و زنجیر شده
وقفسی خالی محصور شده در دیوارهای بلند می باشند،بدرستی در ارتباطی
تنگاتنگ با کارکترها این فضای تنگ و وحشت زا و رنج آور را نمایان می
سازد،در این میان بایستی اشاره ای به دو شخصیت دیگر داشته باشم که در
روایت تودرتو و چند گانه ی نمایش و متن پیچیده ی آن جای تامل
دارند،کاراکتر موهومی که هیچ دیالوگی ندارد و گاهگاهی با حضور خود و حرکت
تلنگری به ذهن مخاطب وارد می سازد که این تنها یک بازی و نمایش است و چون
نقاط عطفی،مخاطب را به تفکر بیشتری در باب معنا شناسی و رمز گشایی روایت
وا می دارد و شخصیت مهندس که تنها شخصیت ملموس و واقعی است وقتی که از آن
سوی این جهان تاریک به میانه ی این فضای رعب آور گام می نهد ،خواب و یا
بیداری خواب آور مسافران را بر هم می زند و خبر از احداث راه اصلی و حضور
عن قریب کارکنان و ماشین آلات راه سازس می دهد،وقتی که به طرف شخصیت
"الف"که نمادی از نویسندگان یا کتابخوان های به ظاهر پر حرف می باشد
میرود کتابها را سفید و خالی از نوشتار می بیند،به خانم "جیم" که منتظر
باز شدن دری بسته و زنجیر شده است می نگرد و در می یابد این فقط یک زباله
بیش نیست و آنگاه که "ی"شخصیت دیوانه خو ومجنون و فلسسفه گرای
مالیخوایایی را می بیند که گرفتار قفس خالی از حیوانات موهوم خویش است
ویا به کلبه سیاه شخصیت نا پیدای "نون" که گویا جز طبخ غذای زبان و مغز
برای مسافران چیز دیگری نمی داند ،نگاه می کند همگی را در فضایی وهم آلود
ویا در خوابی عمیق می انگارد که دچار توهمی شدید در سفری به سوی ناکجا
آبادی در آن سوترها و دورترهای تاریک می بیند.
"ما"ازنگاه و ذهن تیزبین آفریننده ی متن به اتوپیایی "خوانده" شده ایم که
در کشاکشی بغرنج به دنبال "در"ی یا مفری برای گریز از این خواب در بیداری
دهشتناک ،گریزان و سرگردان هستیم. این گونه است که "ما"از "در"یچه ای
متفاوت و دیگرگون"خوانده" شده ایم برای دیدن و دیداری نو از هستی و
جهان،و به ناگاه خویشتن را در چالشی عظیم و سترگ با خویش و جهان پیرامون
و هستی می یابیم و درنگی عمیق و توقفی ژرف تمام وجودمان را فرا می گیرد
که"از کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم"
از نکات برجسته و ارزشمند متن نمایشنامه شیوه ی گفتگوها و اجرای نوین آن
است که مباحث مربوط به نشانه شناسی،شالوده شکنی،روانکاوی،زبانشناسی و
معناشناسی و هرمنوتیک مدرن و بسط نظرگاه های متفاوت از متن و مخاطب را
پیش می کشد،که بدرستی در بطن دیالوگها می توان به این کارکردهای نوی زبان
و استفاده ی درست از آن پی برد،آنجا که لکنت های زبانی و نا تمام ماندن
جملات و برداشتهای متفائت از کلام و واژگان توسط کاراکترها و گفتگوهای
چند نفره و تداخلهای کلامی همگی دال بر این ادعاست.
از دیگر عناصر متن،چند لایه بودن روایت و تفاسیر متفاوت توسط مخاطب به
نسبت سطح تفکر و اندیشه و بینش آنها می باشد که گاه حتی به قضاوتهای
متضاد می انجامد که از نقاط قوت متن است.
علیرغم اینکه این اثر دارای نقاط مثبت و قوت خوبی است،ولی نمی توان از
نقاط ضعف آن چمپوشی کرد واز نقد برخی کاستی های آن صرف نظر کرد،بدین جهت
شایسته است به آنها اشاره شود.
پیش و بیش از هر چیز به نظر می رسد که متن نمایشنامه نظر مخاطبان خاص را
جلب می کند و برای درک حداقلی از مفاهیم متن به حداقل آشنایی مخاطب از
اصول و قواعد هنر نمایش و فلسفه هنر و زیبایی شناسی اثر را می طلید،و بی
شک عده ای اندک از مخاطبان خاص را جذب خواهد کرد و به نمایش درآمدن چنین
متنی مدرن ،پیچیده،پرمغز وعمیق کاریست که مخاطب عام را دلزده و خسته می
کند که البته به گمان نگارنده از نقاط ضعف نمایش نیست،منتها در این فضا و
اتمسفری که به نمایش درآمده دارای این خصلت خواهد بود.همچنین اگر سعی
میشد که مدت زمان کل اجرای اثر در چند پرده و یا بصورت اپیزودیک اجرا می
شد شاید نتایج بهتری به بار می آمد،ضمن اینکه به نظر می رسد که کارگردان
بیش از هرچیز نظر خود را به سمت متن معطوف داشته و از سایر جنبه های
اجرایی نمایش همچون نورپردازی وموسیقی به نوعی اندکی غفلت ورزیده،چرا که
چنین متن وزینی تمهیدات بصری و نورپردازی بسیار بهتر و هنرمندانه تری را
می طلبید،ضمن اینکه اجرای موسیقی به شکل زنده و استفاده از تم ها و ملودی
های آشنا و عدم استفاده از موسیقی اورژینال به نوعی عدم هماهنگی با کل
اثر را نمایان می سازد،هر چند که عدم وجود امکانات و کمبودهای اجرایی
موجود درساخت دکور،نورپردازی و موسیقی را نمی توان دلیل موجهی برای این
کاستی ها دانست.همچنین بایستی به میزانسن های هنرمندانه و بازی خوب برخی
بازیگران نمایش به خصوص آقای نعمتی بازیگر نقش "ی" اشاره داشت و به حق از
کارگردانی استادانه ی آقای طولابی قدردانی نمود.
نگارنده بر این گمان است که آنچه در فضای سورئال و ابزورد نمایش مشهود
است شکنندگی مرز واقعیت و رویا،خواب و بیداری،زمان و مکان و ابهام آفرینی
و آشنایی زدایی از عادات روزمره و زندگی است،گویا مخاطب در جریان آزادی
از سیالیت ذهن و توهم و رویا رها شده و احساسات و قوه ادراک و روان او را
به چالش می کشد.
بدین ترتیب رگه هایی از تعلقات و تمایلات روانکاوانه و هیپنوتیسمی در
اثر،ناخودآگاه و روان و ذهن ما را به ستیزی بی رحمانه فرا می خواند.